|
گاهی از میان باران و برگ ها صدایی می شنوم گاهی درست غروب یکشنبه ی خاموش که پله های پشت در ناتمام می مانند تو از مکث ناگهان من جدا می شوی چتر می گشایی و رو به باران و برگ ها می روی کنار پله های ناتمام پشت دری خسته که با نیم رخی خیس باز می شود صدایی می شنوم که تویی دو چشم از باران آورده ام که همیشه از خواب های خیس می گذرد می ایی و انگار پس از یک قرن آمده ای باچتری خسته و صدایی که منم (دادا مجتبی)
|
About![]()
وقتی به دنیا آمدی داشت باران می بارید
Home
|