می کنم باران مستی را نه تنهايی، نه غربت ، بلکه ديدار تورا با مهر می زنم بر بام تنهايی کلام عشق و هستی را ميان آخرين حرفم شروع تازه ای با توست اميد قطره بارانی ، نشستن بر لب دريا هميشه چشم بيداری نظاره گر بر اين خواب است اگر روزی اين باران بيابان را شود منزل دگر روز می شود راهی بسوی آبی دريا
+نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم دی 1384ساعت20:48توسط شاهزاده پارسی |
|